آرامش آن سوی خیال

This is not me! This goddamn angry Girl. Full of Depression! Full of sadness but empty

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

تعداد بعضی از آدمها روی زمین خیلی کم است، خیلی کم!‌ آنقدر که می ترسی بخوابی و یک روز بیدار شوی و ببینی هیچ اثری از این آدمها هیچ کجای دنیا نیست. آنقدر که می ترسی یک شب بخوابی و صبح خیال کنی خواب دیده ای یک چنین انسانهایی وجود داشته اند. تعداد بعضی از آدمها روی زمین خیلی کم است، خیلی کم! آدمهایی که با احساسشان زندگی می کنند. آدمهایی که سخنی نمی گویند اما وقتی حرف می زنند حرفشان چیزی است مثل یک قطعه ادبی، مثل یک شعر، مثل یک رویا. انقدر که با خودت می گویی مگر می شود این حرفها واقعی باشد؟ مگر می شود این حرفها را جز در رویا جایی شنیده باشم؟

بعضی از آدمها، فقط بعضی از آدمها، انقدر یگانه اند، انقدر نادرند که می ترسی ناگهان از دست بدهیشان اگر انقدر سعادتمند بوده باشی که یکی از آنها را کنارت داشته باشی.

بعضی از آدمها... فقط بعضی از آدمها...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

خیالم راحت بود. خیالم راحت بود که تو با ادبیات و شعر و شاعری میانه نداشتی. آسوده خاطر بودم که با اعداد و ارقام سرگرمی. می دانستم که دنیای ریاضیات دنیای منطق است و در دنیای منطق دل کسی نمی شکند. کسی تنها نمی ماند. میل به بینهایت با تو بود و من آسوده خاطر بودم که تو دور از عالم نوشتن و خواندن و شعر می توانی شاد باشی. اما حالا نمی دانم چطور و از کجا سر عالم عشاق در آورده ای و حس و حالت را در شعر و نوشته ها می جویی و من مدام دل نگرانِ دل تنگی ات هستم.
نویسنده ها حرفهای قشنگ می زنند. نویسنده ها حرفهای قشنگ می زنند و آدم را به درد معتاد می کنند. نویسنده ها حرفهای قشنگ می زنند و غم را ذره ذره در وجودت تزریق می کنند. نویسنده ها این نویسنده های ریاکار و مغموم را رها کن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

بیا دست در دست هم از تمام بحرانهای دنیا بگذریم

انگار نه انگار که باد ناموافقی ما را از هم جدا کرده

انگار نه انگار که فاصله ها هستند

بیا چشم بر دنیا و پلیدی ها ببندیم و بگذریم

انگار نه انگار دور

انگار نه انگار بعید

دلم برای لحظه لحظه بودنت پر می کشد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

این روزها فقط یک بچه است که مرا با تمام وجود به زندگی برمی گرداند... یک بچه که عاشقم شده... که هر بار که مرا می بیند آرزو می کند که ای کاش من همسرش بودم... یک بچه که با وجود داشتن همه چیز نمی دانم چرا از منٍ افسرده! منٍ پکر! منٍ مدام در خود فرو رفته خوشش می آید... با وجود خجالت گاهی جلو می آید و دستم را می گیرد... گاهی از پشت شانه هایم را ماساژ می دهد و گاهی بالاجبار با انواع بازیهای بچه گانه سرگرمم می کند...

کاش بتوانم دل این منجی کوچک را شاد نگه دارم... کاش هیچ وقت نفهمد که به هر بهانه از دستش فرار می کنم تا در تنهایی ام غوطه ور شوم! کاش روزی بفهمد که آن لحظه های کوچک نشاط آور را اوست که به من می بخشد... هدیه می دهد... نه من به او!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

فکر کنم افسرده ام! حال و حوصله ی آدمها را ندارم... دلم نمی خواهد با کسی دمخور شوم... قبلا گاهی حال و روزم مثل این روزها می شد... اما فقط گاهی... حالا انقدر در تنهایی خودم فرو رفته ام که گاهی حتی دیگر نمی توانم برای دیگران فیلم بازی کنم... حرف زدنم نمی آید... با کسی حرفی ندارم و انقدر این سکوت درونی ام سنگین شده که نمی توانم باری از دوشش بردارم... من می مانم و سکوتهای پی در پی... تنهایی های مدام و این دنیای مجازی که در آن کسی از تو توقع صحبت کردن ندارد... هر کس می آید چیزی می نویسد و می رود و تو اصلا لازم نیست برای شنیدن دیگران هم صحبت شان شوی... انقدر در این دنیا غرق شده ام که زندگی در دنیای معمولی عذابم می دهد... عده ای فکر می کنند انسان مغروری هستم که دوست ندارم با دیگران دمخور شوم و عده ای فکر می کنند رازهای بزرگی دارم که آنها را برای واگویی رازها قابل نمی دانم... پیش ترها خیلی که به این حال و روز می افتادم مدتی را به فیلم دیدن و خیال بافی می گذراندم و بعد حالم کم کم خوب می شد... خوب می دانستم کلاس زبان و صحبت به زبانی بیگانه، بیان احساساتم را راحت می کند... اما حالا چند روز پیش که دوباره برای فراموش کردن حس انزوا و کم صحبتی راهی کلاس زبان شدم تا شاید با توسل به این حربه به جمع آدمها برگردم و شروع کنم به حرف زدن دیدم که اجبار برای حرف زدن نفسم را بند می آورد... تمام طول کلاس به استرس گذشت... به خیال بافی هایی که هیچ کدام از زمان های ماضی و استمراری و بعید و ... در آن جایی نداشت... باز هم من بودم و خودم و دنیای تنهایی هایم... دوستانی که دیگر نیستند... کاری که سرمایه زندگی ام بود و وجود ندارد.. دلتنگی هایی که مدام روحم را می جورد و می جود! من بودم و خودم و بار فشار عصبی شدید و لکنت زبان!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام آقای قادری... خوبید؟ می‌دونید الان بیشتر از ١٠ ماهه که برای من کامنت نگذاشتید؟ آقای قادری، می‌شه لطفا زودتر از زندان برگردید... کامنت نگذاشتید هم عیب نداره! فقط بیایید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

گفتند به دعای باران می آیی...
در دلم سیلابی جاریست و مرا هر دم می‌برد و تو نیستی که بیایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

داره بارون میاد اما دلم آروم نیست... بارون نم نم بهاری که باید فرح بخش باشه و پر نشاط با صدای زوزه باد و هر از گاهی به هم خوردن اشیایی که در فضا با باد جا به جا می شن حس ترسناکی به خودش می گیره... دلم می خواست مثل همیشه که بارون میومد کنار پنجره باز چشمهام رو می بستم و دلم رو به بارون می سپردم و می گذاشتم قطره های بارون صورتم رو بشوره و مدام یاد این شعر بیفتم که "تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم" اما هیچکدوم از اینها اتفاق نمی افته... نشسته ام رو به روی این صفحه سفید و دلم پشت میله های سرد است و سنگهای مرمر سفید و بی روح و با خودم مدام تکرار می کنم "شاید این جمعه بیاید، شاید"... این شایدها رو برای ما گفتن... برای دلهای منتظرمون که انگار مهر انتظار از روز ازل بهش حک شده... تفال زدم به حافظ.... دلم می خواست خبر خوشی بشنوم... دلم می خواست فکر کنم که همین امروز و فردا روزهای خوب و روشن می رسه... اما این شعر آمد که "شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش/ که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش"... من هیچی نمی خوام از خدا جز اینکه دلها شاد باشن.. که کسی از عزیزی دور نمونه... که کسی دلش نگیره... آقای قادری عزیز،‌ ای کاش کسی خبر آزادیتون رو بهم می داد تا اقلا یک کمی آروم می گرفتم... گرچه دلم برای همیشه آنجا پشت دیوارهای دلتنگی جا مانده...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin