آرامش آن سوی خیال

سلام آقای قادری... خوبید؟ می‌دونید الان بیشتر از ١٠ ماهه که برای من کامنت نگذاشتید؟ آقای قادری، می‌شه لطفا زودتر از زندان برگردید... کامنت نگذاشتید هم عیب نداره! فقط بیایید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

گفتند به دعای باران می آیی...
در دلم سیلابی جاریست و مرا هر دم می‌برد و تو نیستی که بیایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

داره بارون میاد اما دلم آروم نیست... بارون نم نم بهاری که باید فرح بخش باشه و پر نشاط با صدای زوزه باد و هر از گاهی به هم خوردن اشیایی که در فضا با باد جا به جا می شن حس ترسناکی به خودش می گیره... دلم می خواست مثل همیشه که بارون میومد کنار پنجره باز چشمهام رو می بستم و دلم رو به بارون می سپردم و می گذاشتم قطره های بارون صورتم رو بشوره و مدام یاد این شعر بیفتم که "تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم" اما هیچکدوم از اینها اتفاق نمی افته... نشسته ام رو به روی این صفحه سفید و دلم پشت میله های سرد است و سنگهای مرمر سفید و بی روح و با خودم مدام تکرار می کنم "شاید این جمعه بیاید، شاید"... این شایدها رو برای ما گفتن... برای دلهای منتظرمون که انگار مهر انتظار از روز ازل بهش حک شده... تفال زدم به حافظ.... دلم می خواست خبر خوشی بشنوم... دلم می خواست فکر کنم که همین امروز و فردا روزهای خوب و روشن می رسه... اما این شعر آمد که "شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش/ که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش"... من هیچی نمی خوام از خدا جز اینکه دلها شاد باشن.. که کسی از عزیزی دور نمونه... که کسی دلش نگیره... آقای قادری عزیز،‌ ای کاش کسی خبر آزادیتون رو بهم می داد تا اقلا یک کمی آروم می گرفتم... گرچه دلم برای همیشه آنجا پشت دیوارهای دلتنگی جا مانده...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


بر سر مزار من نایست و اشک نریز
من آنجا نیستم، آنجا نمی‌خوابم
من هزاران بادم که می‌وزم
درخشش الماس‌گونه‌ی برفم
من تابش خورشیدم بر سبزه‌زار
من باران آرام پاییزم
بر سر مزار من نایست و گریه نکن
من آنجا نیستم
من‌نمرده‌ام

Do not stand at my grave and weep

I am not there, I do not sleep

I am a thousand winds that blow I am the diamond glint of snow

I am the sun light on ripened grain

I am the gentle autumn’s rain

Do not stand at my grave and cry

I am not there

I did not die

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


خدایا... چرا هر چی تو بخوای می‌شه... هر چی من می‌خوام نمی‌شه؟

_ آقای قادری تو رو خدا برگردید... چرا آزادتون نمی‌کنن پس؟! :(

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 سرفه و سینه‌درد و سوزش دور بینی بس که با دستمال پاکش کرده‌ام یک طرف و این کهیرهای وقت و بی‌وقت روانی که از هر جا دلشان بخواهد سربرمی‌آورند و روی اعصابند یک طرف!!! گاهی همه جا می‌زنند و گاهی فقط یکی دو تا هستند که بگویند هستیم خیال نکنی خلاص شدی و گاهی مثل همین حالا لبم چهار برابر لبهای آفریقایی‌های سیاه و لب کلفت می‌شود و کاش فقط همین بود! کاش مثل همان سیاه‌های مظلوم که از چشمهاشان غم می‌ریزد لبهایم صاف و یکدست بزرگ می‌شد تا وقتی می‌خندیدم ردیف سفید دندانهایم دیده می‌شد! لبها کج و کوله بزرگ شده و با این پوست سفید بی‌رمق هیچ خنده‌ای تبلیغ خمیردندان نمی‌شود!

- کاش همان دکتری که با لبخند می‌گوید خب چرا الکی خودتو عصبی می‌کنی، می‌گفت چطوری می‌شود دید! شنید! خواند! حس کرد! درد کشید و عصبی نشد؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

هنوز خجالت می‌کشم. بعد از این همه سال. با این همه سن! هنوز از همه‌ی آدمها خجالت می‌کشم. خجالت می‌کشم حرف دلم را بزنم. خجالت می‌کشم سرم را بالا بیاورم. خجالت می‌کشم از شوخی‌ و خنده. خجالت می‌کشم از اینکه گریه کنم. هنوز مثل بچه‌گی خجالت می‌کشم با این تفاوت که کسی نیست که پشتش قایم شوم. از دوستی که مدتیست ندیده‌ام خجالت می‌کشم و کسی را که سالها می‌شناختم اگر یک ماه نبینم حرفی برای زدن با او ندارم آنهم از خجالت. خجالت می‌کشم و آب می‌شوم این روزها بدون آنکه کسی بداند در من دختر شرمگینی زندگی می‌کند که لپ‌هایش مدام سرخ است و دلش تند تند می‌زند و گاهی حتی از شرم بغض می‌کند و دیگر حرفش نمی‌آید.

دلم می‌خواست به خیلی‌ها زنگ بزنم. به همسر سردبیر سابقی که از او بی‌خبرم. به مادر و پدر دوستی که مدتهاست ندیده‌ام. به دوستی که دلم هوای دوستی‌اش را کرده و حتی به نزدیکانی که هستند. همین نزدیکی هم هستند اما دوریم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

منو با تنهایی‌هام تنها بذار دلم گرفته
روزای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

مادرم این دلسردی عمیق روزمره را، در رویارویی با زندگی، هر روز پشت سر می گذاشت و این دسردی گاه دوام پیدا می‌کرد و گاه همراه شب محو می‌شد. مقدر این بود که من مادری افسرده داشته باشم. افسردگیش آنقدر بی غش بود که سعادت زدگیم هم، با همه شور و شدتش، گاه قادر نبود کاملا آن را زایل کند.

* کتاب عاشق - مارگارت دوراس

عاشق این جمله‌بندی‌ها شدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin