آرامش آن سوی خیال
این تنهاییه عزیز... این تنهاییه دوست داشتنی... این تنهاییه رفیق... این سکوت و فکر کردن مدام... این لذت تخیلی که هیچ صدایی بر هم نمی زندش... این روزگار پرهیاهو که با نشستن گوشه ی دنج یک رستوران خلوت گم می شود و هیچ چیز از آن نمی ماند جز خیالات خوشی که با نوای پیانوی پیچیده در سالن غرقت می کند... اینها تنها دارایی های شخصی و خصوصی من است... ارزشمندترین لحظه های غیرقابل باور برای همه... برای دوستانی که نمی فهمند چرا کسی باید تنها کافی شاپ برود... چرا باید کسی تنها گوشه ی سالن سینما صندلی دوری را برگزیند و دور از هر جنجال و صدای بوق و حتی فریاد درونی.. بدون نگاه کردن فیلم در خود باشد و با خود باشد و زندگی کند... اینگونه نفس بکشد.. اینگونه از زندگی اش لذت ببرد... اینگونه آرامش از دست رفته را آنسوی خیالات همیشگی اش بیابد... می گه: فکر کنم یه آدم باید خیلی شکمو باشه که تنهایی بره رستوران بشینه غذا بخوره! اونم یه دختر... نگاه می کنم... حرفی برای گفتن نیست... فقط به یاد ظرف غذایی می افتم که گارسون وقت برداشتنش پرسید: یعنی چیزی نمی خورید و من گیج و مبهوت نگاهش کردم و گفتم ممنون غذا خیلی خوب بود... و به اینکه یک آدم باید خیلی تنها باشد یا خیلی ستایشگر تنهایی باشد که تنهایی رستوران برود و خودش را به دو ساعت آرامش مطلق مهمان کند... البته با هزینه ای هنگفت! - در دفترچه تاریخ نگار رستوران نایب rafabess نوشته: rafabess means please look out for me! دلم پیش قدمهایت است وقتی که لرزان قدم برمیداری خدا جونم... خودت می دونی که یه کسایی تو زندگی آدم از خود آدم عزیزترن... می شه لطفا خودت هوای اونا رو داشته باشی؟ من به تو ایمان دارم نمی دونم این بغض لعنتیه سنگین تو نفس های من چیکار می کنه من همیشه اعتقاداتم درونی بوده... همیشه خدای درونیه خودم رو داشتم... درددلهای شخصی خودم... دعاهای خودم... اما وقتی پارسال رفتیم شلمچه... وقتی یاد جوونهایی افتادم که خونشون در اون سرزمین مقدس ریخته شده بود برای دفاع از این سرزمین... از وطنمون... همان جا جلوی تمام اون جمعیت نیت کردم و دو رکعت نماز خوندم... دو رکعت نمازعشق در سرزمین مقدس... تا به کی باید رفت با تشکر از فروغ فرخزاد عزیز که ما در به روز رسانی این وبلاگ یاری می رساند! عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود آخرین بار همین یکی دو روز پیش وقتی یک خرمالو برداشتم به یادت گریه کردم... بحث خاطرهای نیست... بحث... بحثِ دلِ تنگِ من است که این روزها فقط دنبال بهانه است تا زار بگرید... باورت نمیشود اگر بگویم که حتی اتوبان مدرس هم دلتنگم میکند... حتما خندهات میگیرد اگر بدانی که حتی وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن و اصلا این فضای مجازی به بغض وامیداردم... به حسابِ دلِ تنگِ من... حرف از هفته و ماه و سال گذشته...خیلی وقت است که گذشته و تو نیستی... نیستی که ببینمت... نیستی که بنویسی... که بخوانی... که ببینی... که ببینمت... بهارِ من در چشمانِ تو... در نگاهت... در دیدنت... در بودنت... در پایانِ انتظارِ آمدنت... در حرفهایت... در خندههایت... رستن میگیرد... بهارِ من از دستان تو آغاز میشود و حالا اینجا سخت پاییز است... میگن ناامیدی بزرگترین گناهه... بزرگترین گناه برای کی؟ ما؟ همه چیز بینشون تموم شد... توافقی از هم جدا شدن... مهریه ای هم داده و گرفته نشد... مهری نبود که بخواد مهریه ای باشه... اون زمانی که باید مهر رو تعیین می کردن قیمتش خیلی بیشتر ازاین حرفها بود... اما امروز که مهری نمانده حرف مهریه هم بی معناست... توافقی حدا شدند... توافقی...
دلم پیش نگاهت است وقتی نگرانی
دلم پیش دلت است وقتی تنهایی
دلم می لرزد وقتی میدانم سوز سرما میلرزاندت
دلم کنار تمام دلهای غمگین است و دوست دارد شادی بپراکند
دلم دلش میخواهدکسی در هایتی زیر آوار نماند
کسی دلش برای فرزند و همسر و پدر و مادر زندانیاش دلتنگ نباشد
دلم دلش میخواهد کسی مریض نباشد
کسی ناامید نباشد
دلم دلش میخواست عیسی بود که کور شفا میداد
که مرده زنده میکرد تا بستگان مرده غصه نداشته باشند
دلم دلش همهی چیزهای خوب را برای همهی مردمان خوب میخواهد
خدای یعنی میشود روزی از دلم نوری بیرون بریزد که دلها را روشن کند حتی اگر خودش سالها خاموش و سوت و کور بماند؟
نمی دونم در حال امتحانیم یا زندگی همینه... اما حالا هر روز نمازهایم نماز عشق است... نماز عشق بر سرزمین مقدس... سجده بر خاک وطن...
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گویی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تک درختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان
می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم.
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه
که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم
بگذار همه چیز مال دیگری باشد
روزها و شبهایت
حرفهایت
دستهایت
نگاهت
قلبت
حتی لبخندت
من
یک عمر
با خیالت
اگر آسوده باشد
شادم
دیگه منتظر نیستم... دیگه صدای هیچ زنگی منو از جا نمیپرونه... دیگه مشتاق نمیشم وقتی تلفن زنگ میزنه... دیگه دلم نمیریزه وقتی اساماسی برام مییاد... دیگه هر روز ایمیلم رو چک نمیکنم... دیگه سر نمیزنم به وبلاگت... توی این سالهای زندگیم یاد گرفتم که اتفاق وقتی میافته که منتظرش نباشی... من دیگه منتظر نیستم یعنی ممکنه اتفاق رخ بنماید...
| Design By : Night Skin |

